كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
893
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )
به انگيز امير جلال اسلام بر هردو مبلغها تقرير كردند امّا چيزى روشن نشد و از آن روز كه خواجه مسعود سعادت شهادت يافت ، امير جلال اسلام در ديوان يك قلمه بود . چون خواجه على ديوان « 1 » شد ، جمعى از اتباع او بر امير جلال تقرير كردند و خواجگان نو ديوان حكايت ايشان به عرض رسانيدند و آن حضرت التفات نكرده امير جلال خاطر جمع كرد . روزى ديگر همان جماعت سخنان گذشته را در ميان آوردند و امير جلال ، اعتماد بر عنايت روز گذشته ، قطعا ملتفت جواب نشد و حضرت صاحبقران را نخوت او سخت آمده بند فرمود و ايقاقان محل يافته دروغ و راست بسيار در هم بافتند و جمعى از مباشران ديوان به موجب فرمان مقيّد شدند و محصلان گرفتاران را در شكنجه كشيده زر بسيار به خزانه فرود آوردند و مهم صاحب اعظم ، خواجه محمود شهاب ، را بعد از وجوه كه داده بود به دويست سر اسب آخر كردند و خواجه اسماعيل خوافى بر در دروازهء دولتخانه نشسته بود و در اهانت سؤال بر خود گشاده از همه كس چيزى مىطلبيد . زهى مذلّت و خوارى . بيت خوش وقت بورياى گدايى و خواب امن * كين عيش نيست روزى اورنگ خسروى و آنچه خواجه اسمعيل از دوست و دشمن مىگرفت خرج محصّلان بيش نمىشد و چون امير جلال از دريوزه ابا مىكرد ، محصّل او را ايذا مىكرد تا كارد به استخوان رسيد و امير جلال كارد از ميان بركشيد و چنان بر خود زد كه قريب يك بدست در شكمش نشست . « 2 » جمعى دست او گرفته كارد ستاندند و اوفتاده غش
--> ( 1 ) . ك : ديوانى . ( 2 ) . ظف : « او از تعذيب محصّل گوشت برى از ميان خود كشيده بر خويش زد و چون زخمكارى نبود در همان دو سه روز به معالجه خوش شد . » اما « بدست با اول و ثانى مكسور به سين زده ( - مجزوم ) وجب را گويند و آن را به تازى شبر گويند . . . » ( فرهنگ جهانگيرى ) .